هر کس از ظن خود شد یار من...
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

چی بگم؟
از کجا؟
با کی؟
حرفای بسیاری برای گفتن و شنیدن است اما ...
نمی تونم کنار هم بگذارمشون!
کارهای زیادی است که بایستی انجام بدم.مثلا" ده تا کار مختلف.هر ده تا رو هم به خوبی تسلط در انجامشون دارم.فقط ترتیب انجامشون رو نمی دونم!نمی دونم فلان کار رو کجا و چه وقت انجام بدم!ضعف در چیدمان دارم!
چه بایست کرد؟
هوممممم!
خدا!
از خدا کمک خواستم.فکر دیگری به نظرم نرسید.
کسی نمی تونه بهم کمک کنه.چرا؟یا نمی خواد.یا شک داره.یا دلخوری داره.یا دشمنی داره.یا صلاحیت نداره.یا منت داره که خیالی نیست هان ولی... خوب می بود کسی گوش می کرد..مشورت می داد..کمکی می کرد.حالا که نیست!از خود خدا کمک خواستم.
همین...
همین که نه!ولی خب دیگه...


نمی دونم
ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یه روز یه کاری می کنم که هیچ کی تو فکرشم نمی گنجه چنین حرکتی اما اینقدر خوبه که از غرور و حس خوب اون حرکتم هنوزم که یادش می افتم اشک تو چشام جمع میشه!اما یه روز دیگه کاری می کنم که ... خیلی زشت!بدترین کاری که میشه ...
و اونقدر از خودم بدم میاد که...
چی هستی؟نمی خوای بد باشی..اصلا"...نمی دونم!...
یه چیزائی داره آزارم میده!نمی دونم برای رهائی از اونا چه کار کنم؟انتقام بگیرم که از خودم بدم میاد:( گذشت کنم ...یه وقتا راه نداره...هیچ چیز و هیچ کسی هم نیست که آرومم کنه...
خدایا کمکم کن...
می دونم درست واقعی و درستِ درست چه کاریه..اینه که این داستان رو کلا" بی خیال بشم... از اصل و پایه..همه مسائل حاشیه و متن اون به هیچ چیز من نمی خوره..
خدایا کمکم کن...
می دونم ستار العیوب..ولی یه جوری برام روشن کرده که این جوریه..اما هیچ سند و مدرکی هم نمیده..همون طور که خیلی از عیوب خودمو پوشش داده و میده بالا خواه دیگری هم در میاد..عیوب اون طرف هم پوشش داده..ولی محرز نشونم میده که چی به چیه!حالا من یقه بگیرم سر و ته آویزون کنم که بگو..حرف بزن..گیریم به اون چه که هست برسم..آخرش چی؟دو تا پشت دستی آروم؟یا نه سنگین!یا که نه خیلی بدتر! این جوری که خودم بیشتر دردم میاد..همش تو عذاب وجدان این حرکنم خواهم بود!:(
رها می کنم..فاصله میگیرم..امیدوارم خدا هم کمکم کنه..بتونم هم تحمل کنم..هم واقعا" فاصله بگیرم..رهای رها!تاوان کار بدم؟هر چی باشه..قبول..فقط کمی مراعاتم کن تحمل تاوان سخت ندارم!توجیه نمی کنم..درخواست تخفیف مجازات دارم. همین.
خدا کنه رشته دوستی هم که بی دلیل پاره شده پیوند بخوره.این که معلوم. نمی دونم
نمی دونم...در این مورد بی تقصیرم.اما دنبال مقصر و ... نیستم.
بی دلیل برگه های خوبم رو در جاهائی که امتیاز نداره و اصلا" نیازی نیست بازی می کنم.می ترسم از روزی که وقت رو کردن چند تا ازین برگه ها باشه و دستم خالی! حالا هی بگو کجا و کجا چه جور حرکت کردم!اصلا" امتیاز نداره.منفی هم داره!
می رم جا!جا نمی زنم.اما خب... حیف!این بازی در شان من نیست.برم بازی خودم بازی که نه.زندگی خودم.بی جهت دچار سو تفاهم و ...شد!درسته سعی کردم. اما اگر نصف سعی که تو موارد دیگه داشتم این جا صرف می کردم...
صبر می کنم.صبوری..تجمل..توکل!
حرفای زیبائی زدی...
ممنونم.
ای کاش همیشه همین طور باشی.
سلام


مناجات
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا سینه ام را چنان بگشای که دردهای تمام عالم را در آن جای دهم
حتی درد محکوم شدن به گناه های ناکرده ام را
خدایا به من ذره ای از رحمت بیکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را
تقدیمشان کردم و تحقیر شدم..آنانکه دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنانکه
در حقم ظلم کرده اند را ببخشم."آمین"
سلام


تغییر
ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تقدیر تقویم اشخاص عادی است و تغییر تدبیر اشخاص عالی!
.
.
دارم می رم برای تغییر!
سلام:)


راه
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

جانا به غریبستان چندین به چه می مانی؟
باز آ تو ازین غربت تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی
...
بین خواستن و توانستن و همچنین بین نخواستن و نتونستن تفاوتهائی ست!نبایست اینها رو با هم یکی گرفت!همواره برداشتها و ارزیابی های شتابزده و اشتباه گرفتن و عدم تمیز دادن اینها از یکدیگر تاثیر بسیار بدی داره!
البته اضافه کنید دانستن و ندانستن را!
من؟این روزا؟مممم ندونستن!اوهوم.نمی دونم!...
چی؟نمی خوام بدونم؟خودمو به ندونستن زدم؟ای شاید..اما نه در همه موارد...بهتر اینه که از خیلی چیزها فاصله بگیرم.
احتیاج به کمی خودخواهی دارم!
همین.
"سلام"


 
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سلام
عید بر همه مبارک:)
از دیروز اومدند عید دیدنی و ... تا همین الان که هنوز سه نفر موندن...نفر چهارم هم در راه!خیلی ها اومدن..بعضی ها هم نیومدن!خب...به هر حال...تماس هم همین طور.. پیغام و ... هم.بسیار خب..باشه.
البته همین که پای بر و بچه های خودمون رو از یه جائی بریدم که دیگه اونجا نرن و خیلی مسائل جانبی اون محل و ... همین خودش بزرگترین عیدی برای خودم بود:)
یه طوری میشه دیگه.فعلا" که صبر من زیاد و برای هر مسئله ای اون قدر صبر می کنم تا که زمان مناسب برای ورودم به اون فرا برسه و صرفا" در همون موقعیت ورود می کنم و البته تا آخرش پای همه چیز پیرامون اون هم می ایستم!حالا که خونسردی و صبوری یارم شدند:) همینا دیگه.
خب امیدوارم عید خوبی برای همه بوده باشه.
این تعطیلات آخر هفته هم به همه خوش بگذره.
من هم لازم داشتم.البته مهمون داری و ... اونم تو دو روز..فردا هم گذاشتم به نظافت خونه و اثرات این دو روز رو رفع و رجوع کردن سپری کنم.دست تن هائی هم سخته!
اما خب چاره ای هم نیست.
دارم یواش یواش به اوضاع مسلط می شم.دوره ای بود..خب!تمرکزم روی تمام امور رو از دست داده بودم.گاهی پیش میاد.برای همه هم این حالت پیش میاد.ایرادی وارد نیست.
مهم اینه که اول شناسائی کنی..قبول کنی چنین موردی رو..بعد هم در پی رفع اون باشی..و البته زمان که از هر چیز دیگه ای تو این میون دارای اهمیت بیشتری ست.
گاهی نبایست طولانی بشه و بایست سریع عمل کرد..اما گاهی هم بایست صبور بود و با آرامش و سر فرصت کارها رو انجام داد.تفکیک این ها از هم و درست وارد شدن و راه مسیر درست و صحیح رو طی کردن هم نکته قابل توجه و بایستی مثل شطرنج حد اقل پونزده بیست حرکت خودت و حریف روبرو را تو ذهنت پیش بینی و آنالیز کنی.
فعلا" همیناست.آهسته و پیوسته قدم برداشتن.این که به کجا می رسم؟به همه چیز رسیدم.مثل افراد بازنشسته ای می مونم که دوباره دعوت به کار میشن!وگرنه هر چیزی می خواستم از هر نظر رسیدم.راضی هم هستم.حد اقل هم نبوده..حالا نمی گم حد اکثر..اما واقعا" راضی ام:) ...
شب به خیر...:)
همین!


خدا
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

همه چیز!
خدایا کمکم کن...

پ.ن١:به قوی و ضعیف بودن نیست..اصلا" هر چقدر قوی تر و حتی مغرور تر باشی بیشتر محتاج الطاف پروردگار هستی...
پ.ن٢:یه طوری میشه دیگه...:) خنک آن قمار بازی...آره!
پ.ن٣:امشب هم شبی بود!امشب اوج تن هائی ام بود:(
پ.ن۴!!:من چرا اینقدر آرومم؟!!
...
همین که نه!ولی خب..آره!
سلام:-)


سلام
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

رفیق:امروز اگه می تونی یه خورده زودتر بیا!
من:باشه.سعی می کنم.مثلا حدود چه ساعتی؟جریان چیه؟خیر؟شر؟...
رفیق:حدود 6 تا 6:30 خودتو برسون..بریم استخر و...دچار خمودگی و رخوت و .. شدیم.
من:بسیار خب!سعی خودمو می کنم.ولی بعید می دونم.تازه برسم کلی خسته ام. نای رفتن و شنا و ... ندارم.در ضمن فلانی می خواد بیاد.دفتر دستک بانک رو بیاره برای افتتاح حساب و یه کار مالی..خیر!وعده کردم.
رفیق:غلط کردی!!!باید بیای!!!
من:چشم!:(
یه گوشه از اس ام اس های امروزم!
حالا بماند که اومدیم و ... آقا خودشون خواب تشریف داشتندو...
ولی به اون غلط کردی کلی خندیدیم!
هستم این کارای مفید و مثبت و برای روح جسمم لازم و ضروری رو که این رفیقمون با ضرب و زور وادار به انجامشون می کنه:)
توی شرایط خاصی قرار دارم.با آرامش دارم گام بر میدارم.اما از این آرامش خودم هم ترس دارم!آرامش قبل از طوفان؟..در ضمن وقتی آرومم و تصمیم بر کار خطرناکی می گیرم..واقعا" جای ترس داره.با خونسردی خیلی خوب اون حرکت رو انجام می دم!
حرکاتی صورت گرفت.شاید بعدا" گفتم.اما خیلی چیزا که برام رو بودند و سایرین انکار می کردند کاملا" رو شد.با خونسردی فکر کردم..موضوعاتی رو مطرح کردم.یا بایست تن می دادن به کاری که مشخص کردم یا اگر نه...یه امتیاز بزرگ رو به من دادند.باید مشخص بشه کی به کیه؟چی به چیه؟!...
از یه فرصت به خوبی استفاده کردم.
خب حالا هر چی بشه فرقی نمی کنه.تقصیر از من نیست!
البته از راه دیگری وارد خواهم شد!
ای....
چی بگم؟...
همین!


صبر
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

مردم گاهی بی انصاف,بی منطق و خود محورند..ولی آنان را ببخش!
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند..ولی مهربان باش!
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند..ولی شریف و درستکار باش!
نیکی های امروزت را فراموش می کنند..ولی نیکو کار باش!
بهترینهای خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد!و در نهایت میبینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...
.
.
هر چه در دل داشتم را کوروش کبیر قرنها پیش بدین صورت دلنشین بیان داشته!
.
.
یه کار بزرگ کردم:) اونقدر بزرگ که از اون به حدی به خودم می بالم که بیش از اونی هست که مثلا" در بزرگترین پروژه عمرانی که نظیر اون هرگز پا نخواهد داد و به اون افتخار می کنم:)باز هم مثل همه وقت روی شونه هام احساس سبکی و بی وزنی می کنم.
این که بتونی یه خونواده رو بعد از مدتها دور هم جمع کنی..البته کاری نکردم.ایمان دارم به حرفی که می زنم..وسیله ای بودم..همین!ولی از این که چنین وسیله ای بودم خوشحالم.این یکی دیگه شادی کوچکی نبود!
تو این مدت خیلی حرفها شنیدم..زخم زبونا..به همه چیز متهم شدم..اما اصلا" توجهی نکردم!...بی خیال:)از اول زندگیم بایست همین کار رو می کردم.بی خیال!کار خودتو بکن همون کاری که فکر می کنی درسته..ولی درست!اگرم لغزیدی..ایرادی وارد نیست! همه می لغزند..کیه که تو 35-36سال هیچ نلغزیده باشه؟دیکته ای که تو این همه سال نوشاه غلط املائی نداشته باشه؟!از غلط ها ترسی ندارم.پنهان هم نمی کنم.به اندازه 50 نفر تو این همه سال غلط دارم!اما اندازه بیش از 100نفر دیکته نوشتم!!نمره ای هم که قراره بگیرم اصلا" برام مهم نیست.
خب...:-)
عید همگی مبارک!
عید بعدی هم همگی رو عیدی خواهم داد.حتی این جا!از اون عیدی های خوب خوب.
از اون قدیمی ها..همون حسام قدیم:-)
"سلام".


 
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟!...
میون دفترهای قدیمی و نوشته های یه زمان خوب!به مطلب بالا برخوردم... اتفاقا" هم زمان شد با یه سری اتفاقات و علی الخصوص یه اتفاق چطور بگم؟از حوصله بحث خارج و طرح اون دردسرهای زیادی را هم در پی داره...بایست نشست اول حسام رو معرفی کرد..بعد داستانی در بازه زمانی حد اقل سه ماه رو اون هم به تفصیل و نه اختصار و کلی گوئی تعریف کرد خیلی جاها هم کلی توضیح داد آخر سر هم عده قابل توجهی خواهند گفت توجیه ندارد..اصل موضوع غلط است..تو چرا؟!چه کار می کنی حسام؟چرا وارد این موضوعات شدی که تهش بخواد این جور بشه و... البته بیراه هم نمی گویند..ابتدا به ساکن حرفشون درسته..اون وقت من بایست بشینم سفره دل باز کنم!-کار اشتباه!هفده سال پیش تو اون نامه چهار صفحه ای و ذکر موارد اشتباه از سوی من و راه حل و مسیر اصلاح و ... فرصتی استثنائی که تا آخر قدر اون رو ندونستم!اصلاح شدم اما پسر شجاع و دارای سر نترس و انجام کارای بزرگ و ... به وقتش که بایست برای خودش و دل خودش حرکتی می کرد ترسید و همه چیز ...بگذریم..این رو خواستم بگم که یه بند اون نامه راجع به این بود که سفره دلت را هیچ گاه برای کسی باز نکن!و من دچار فراموشی شدم و این اشتباه بزرگ را بارها تکرار کردم!"شما"درست می گفتید..اصلا" آدمهائی چون شما که در مقاطع حساسی وارد زندگی من شدید همیشه همه چیز را درست می گفتید!-آره خلاصه سفره دل را نبایست باز کرد!به هر حال اقداماتی شد..حرکتی کردم..یه کاری که در جا خودم پشیمون شدم و...کاملا" شرایط با مطلب ابتدای سخنانم انطباق داشت!و بر ناراحتی من نیز افزود..خوشبختانه شرایطی پا داد برای جبران..حتی شرایطی استثنائی!:)خوشحال شدم و به نحو شایسته از اون استفاده بردم و جبران هم یه چیزی اونور تر!حالا پیش وجدانم آسوده ام.البته در خاتمه نشون داده شد ارزش این عمل را از سوی من نداشت:( حتی عمل اولیه را توجیه می کرد- البته به استثنای یک حرکت!که همواره نکوهش کردم و در بدترین شرایط از انجام اون سر باز زدم اما در اون حال دست به این حرکت بد و زشت و نکوهیده به خصوص در نظر خودم زدم:( البته باز هم رسیدم به حرف مادر!همون به قول خودش وصیت ها نه نصیحت ها!که منع نکن..کسی و کار و اعمال کسی را منع نکن که چوب اون...بله!هر بار هم که یادم رفته اون چوب محکم توی سر خودم خورده!این بار هم!!!-منع کردن..سفره دل را باز کردن..نصایح..وصایا..گم شدنم..دور شدنم..بایست یه فکر اساسی بکنم!خلاصه امروز یه کار بزرگ انجام دادم پیش دل خودم راضی شدم..سبک شدم..و البته بهم ثابت شد که ارزشش را نداشت.عیبی نداره..نتیجه برای خودم خیلی مفید و مثبت بود..از حالا که شروع به مسیری نو و راهی تازه نمودم تجربه گرانبهائی در ابتدای راهم به شمار میره..این که نیرو و انرژی ام را برای هر کسی و هر کجائی صرف نکنم..فعلا" با تمام نیرو برای خودِ خودِ خودَم!فرصت خوبیست.البته یه امتیاز منفی دارم اونم این که مدیریت کلیه امور از دستم در رفته!پیش میاد..برای همه..بارها..حتی اگر بسیار توانمند و مدیر و مدبر هم باشی..مدیریت منابع و مسائل پیرامونم از کنترلم خارج شده..قدری انگیزه پائین..یه سری چیزا برام روشن شده که آزار دهنده ست..یک سری انتارها بود که محقق نشد..یک سری تعهدات از سوی دیگران بود که متاسفانه در مسیر بدی افتاد و ... به هر حال بایست مدیریتش کنم..عصبی شدن و زدن آب رو ولا کردن با اینکه صد در صد حق با من است و مسئله روشن اما قدری حوصله و با خونسردی اداره کردن امور درست که از شرایط سود و منفعت به ضرر و زیان رسیده و در این مسیر قصوری هم نداشتم.کارم رو دقیق انجام دادم و...اما باید مدیریت کنم و رفع و رجوع تا ادامه داستان باعث ضرر زیان بیشتر نشه!والبته فکر جبرانش هم و صد البته جبران اگر تو همون کانال باشه چه بهتر.. یعنی مدیریت شده..ریسک رو هم به جون می خرم..اگر شش دانگ حواسم جمع باشه بلدم چه کار کنم..حاشیه در بین نباشه فن رو زدم و...حالا فقط بایست روحیه ام رو حفظ کنم..شده..فکر کنم جای سود همون ابتدا ضرر کردم..تمومش کنم..ببندم..اون کاری که بایست رو انجام بدم..و البته زمان..و حوصله..نشستم یه زمان بندی برای خودم نوشتم..همه آیتمها رو هم در شرایط بحرانی دیدم و دست پائین تصور کردم(نتیجه و حاصل کار را)اما برنامه خوبی از کار در اومده..دو ساله..اما در پایان شش ماه نتایج حاصل بسیار رضایت بخش..امیدوار کننده ست.
برای کلیه حوادث احتمالی که باعث دور شدن از اهداف برنامه میشه نیز پیش بینی های لازم شده..حتی بدترین حالت ها..فقط سلامتی یک نکته کلیدی و حساس!هیچ چیز هم توان جبرانش را نداره..توکل به خدا..فردا هم در جمع خونواده حاضر میشم.چیزائی هست که مرورشون میگه نه!چرا؟!گارد بگیر و از در دعوا وارد شو و....نه!این جا هم خونسرد و آروم وارد میشم کار خودمم می کنم.راضی شدم به اینکه مثل بقیه بشم.کارائی انجام بدم که از نظر "حسام" درست نیستند..اما از نظر شما یعنی سیاست!سیاست یعنی اینکه هیچ کی از همسرت گرفته تا...همه ..ندونه میان در آمدت چقدر است..اصلا" چه کار می کنی..سیاست یعنی اینکه کسی ندونه چی داری چی نداری..سیاست یعنی اینکه یه زندگی مجزا از اون که همه می بینند داشته باشی..همه کاری هم بکنی..در میون جمع هم مظلوم!تملق..چاپلوسی..تعریف و تمجید بی جهت.. دروغ گفتن..خودتو به نفهمیدن زدن..پرده بازی کردن..و البته به هیچ وجه رو مخت نره که اینا اعمال درستی نیستند..با روحیات تو سازگاری ندارند..رک و رو راست برو بزن تو روی طرف و بگو رسما" داری دروغ میگی..پرده بازی می کنی..این طور که میگی نیست!من رو راست اومدم و این طور برخورد می کنم در عوض تو!...نه!منم برم کار خودمو بکنم..اصلا" هم مهم نباشه که طرف چه می کنه!اگه چهار تا دروغ میگه من هشت تا بگم تا در آخر نباخته باشم..اوهوم.سیاست!من هم تو زندگی ام دارای سیاست می شوم:)
از این به بعد همش سبز می نویسم.زندگی زیباست.همه چیز خوبه.درود به همگی.درود و بدرود.به به.چی می گن؟اوهوم!عاشقتم!نه!این جوری عاااششششققققتتتممم!هان؟شد؟آره خلاصه..خود را با شرایط روز وفق دهم!:)خواهی نشوی رسوا...
زندگی جدید را از همین حالا شروع میکنم...
سلام


خ س ت گ ی!
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خیلی خسته ام:(
خیلی حرف دارم و توان گفتن نه!
ترس از گفتن=ترس از اینکه بگی و بسیاری برنجند.از اینکه بگوئی و بسیاری برداشت اشتباهی کنند و برنجند و ... ترس از این که بگوئی و بسیاری برداشت اشتباهی کنند و خودت را برنجانند و دست آخر آنها نیز آزرده خاطر شوند و در آخر کار از این رنجش آنها خود آزار بسیار بینی و....
و خیلی چیزای دیگه که اگر بگویم خود آنها نیز موارد بالا را در پی خواهند داشت!
توان سخن گفتن ندارم:(!!!!!!!
توان هیچ کاری را ندارم!ده روز گذشته یک روز در میان..دو روز در میان سر کار رفته ام!
هیچ وقت نذاشتم مسائل پیرامونم روی کارم اثر منفی بگذارند!اما...
روزای بدی رو می گذرونم!با روزای قبل خیلی تفاوت دارند!چهار تا چیز خوبه..خیلی هم خوب..اونقدر که اگر بگویم خواهید گفت چقدر ناشکری..چی می خوای دیگه!و هزار حرف آشنای دیگه...چهار تا چیز هم خیلی بد!و از همه بدتر اینکه گفته شود تضادها خوب هستند..زندگی را همین تضادها زیبا می سازند و ... همه را بلدم!از روز اول بلد بودم..بارها در طول زندگی آموختم..حتی همین وبلاگستان همین نزدیک ها از بزرگان عزیز..-عزیز ترین افراد نزد من بزرگترها هستند..و در بین این بزرگان اونائی که از نظر سن و سال از من حقیر کوچکتر اما از خیلی نقطه نظرها به مانند طرز فکر و اندیشه و ... بزرگ هستند- آری!می دانم.اما این موضوعات در قالب این حرفها نیستند..موضوع پیچیده تر از تمام این حرف هاست..موضوعاتی که بزرگتر از قد و قواره من هستند..موضوعاتی که بسیار کوچکتر از قد و قواره ام!اما درگیر هر دو گروه هستم!این ها هستند!موضوعات عادی و همیشگی هم همگی با هم حضور دارند!مدعی شدم؟حریف طلبیدم؟نه به خدا! اگر چنین بوده غلط کردم!خوب شد؟این همه حرف زدم اما باز حرف خودم را نتونستم بزنم!مثلا" یکی از حرفهام اینجا به نوعی بیان شده!
دلم می خواد خیلی حرفا به خیلی افراد بزنم...اما... نمیشود!
و....
و این میشه که این جوری قفل می شم!
یکشنبه عصر ساعت 4 قرار کاری با ارزش معنوی بسیار بالا..ارزش مادی نیم میلیاردی و بازدهی سریع و... از صبح گرفتم روی زیر انداز پوستی نشستم خیره شدم به صفحه لپ تاپ و خودم اینجا فکر و اندیشه ام هزار جا..در یک لحظه توامان در صد جا!..نمی دونم!
نه خوشی زیر دل زده..نه ادا در میارم..نه...واقعا"... می دونم بایستی کاری انجام بدهم.
نه!بایستی مجموعه کارهائی را انجام بدهم..اما نمی تونم؟شاید!تن هائی نمی تونم؟ شاید!حساب تلقین و حسام پاشو فلان کن و از نظر شما قهرمان و دوستان نزدیک سلطان و شاه حسام و این لفاظی ها...این حرفها نیست!نمی تونم..تنهائی نمی تونم. زمان موثر است..مکان..افراد..همه و همه و همه...
چطوری بگم؟!... هیچ چیز درست نیست.تا درست شدن راه درازی هم نیست. اما من خسته ام.سایرین هم حوصله ندارند.سوء تفاهم و برداشت نا صحیح- نا صحیح واژه درست و مناسبی نیست!در بکار بردن واژه ها نیز مشکلات عدیده دارم!- تادرست شدن هم راه درازی نیست بهتر است هان!... در یک کلام اقداماتی بایست انجام بدم.. اما به دلایل زیادی نمی تونم.از گفتن نا توانی ام ابائی ندارم.کارهای زیادی انجام دادم.از غیر ممکن ممکن ساختم و... اما این جا ناتوانم!کمک؟لازم دارم..به یه ملتی هم در همه عمر کمک کرده ام..منتی نیست..باشه..آخه کمک که نمی کنند هیچ!گره ای نیز اضافه می کنند..خود نیز مشکلی می شوند!
خدایا کمکم کن اول از همه و قبل از هر چیزی راه و روش صحیح را انتخاب نمایم. و در راه صحیح قدم بگذارم.
الهی از نفس بدم رهائی ده از قد خودم رهائی ده بیگانه ز آشنا و خویشم گردان یعنی به خود آشنائی ام ده!یاد این سروده خواجه عبداله انصاری افتادم..جائی داره که ره نماینده توئی...ابتدا را به خاطر نیاوردم!امتحان انشا سال چهارم دبیرستان به صورت جدا از محتویات مطالبم در انتهای برگه نوشتم!نمی دونم به خاطر این بیست گرفتم؟!!یا مطالبم در خصوص شعر حافظ عزیز!"حافظ شکایت از باد خزان در چمن دهر مکن/فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست"الان رفیقی دارم اسمش اتفاقا" حافظ!!!دری وری میگه مثل بنز!هی صفحه مونیتور رو از جلو چشمش دور می کنم...خدا به خیر بگذرونه نزنم لهش کنم!!!مجید هم تو همین فکر!یه غول دو متر و هفت سانتی با ابعاد بی نظیر! هر دست اندازه سه تا کف دست من!از حافظ هم شاکی!می دونم یکی از ما دونفر کار خطرناکی ...آره!البته همه اطرافیان فعلی و حاضر بنده نیز تا حدودی درگیر همین مشکلات خودمند.اما در ابعاد کوچکتر!حافظ رو تو شش ماه گذشته سومین بار میبینم! هر سه بار هم این موقع شب اومده!چه سعادتی نصیبش شد اسمش تو بلاگ بنده اومد!دانم روزی نشونش خواهم داد!:-)مجید هم هر کاری بگید می کنه تا من روبراه بشم.از گیر دادن برای انجام حرکات ورزش دستور پزشک..تنفس ها .. و... گرفته.. تا میره آجلینا جولی تو خیابون پیدا می کنه با پس گردنی میذاره زیر بغل میاره اینجا میگه تحویل بگیر..از تنهائی در بیا!!!می گم این جوری نمی خوام بیاد که!میگه باشه!بعدی رو دم در تموم می کنه..با پای خودت میری تو..و...و....و.... صداتم در نمیاد..بازم... پنجشنبه میگه عرق بخوریم؟می گم آره دلم هوای قدیما رو کرده!این به درد نخورا که همشون اسیر زهر مار شدند:( باشه..میگیره..میشینیم..بعد پاشو بزنیم بیرون..همش سر کار..خونه..خونه..سر کار..از آسمون که برات نمیاد!پاشو بزنیم بیرون! هماهنگ کرده چند نفر بیان نخ بدن..پا بدن...و.... از اونور یه ری بیان کتک بخورن برن...یه سری بشین پاشو برن...یه کارائی می کنه ها!درد من درد بی درمونه!بی خیال!اما خوب بود.. نشستیم صفائی کردیم..حالی بردیم.بیرون هم هوائی خورد تو سر و کله ام. اره به اینا نیاز دارم..اما همش اینها نیستند.خلاصه ...آره!
از دست خیلی ها آزرده خاطرم.خیلی ها راهی براشون نیست!متاسفانه خط خوردند برای همیشه!خیلی ها بایستی خط بخورند اما نمیشه!چی بگم؟...
خیلی ها از من رنجیده اند...سوء تفاهمی بیش نیست!چی بگم؟متاسفانه ظاهرا" اینجا هم راهی نیست!:(
برخی نیز رنجیده اند.بله.مقصر من هستم.قصور از من بوده.وارد بشیم توجیه داره. خیلی مسائل رو میشه مطرح کرد.اما خودم که انتظار دارم دیگران انصاف را در مورد خودم مراعات کنند معترف هستم که اشتباه کردم.خیلی هم بد!تاوان هم داره.بایستم تاوانش را بپردازم.بسیار خب!قبول.
به هر حال امید دارم بتونم شروع کنم..مسیر درست قدم بگذارم..در همان مسیر ره بپیمایم و به سر منزل مقصود نیز برسم.
از افرادی انتظار کمک دارم که مطمئمنا" کمکی نخواهند کرد.این خیلی بده!انتظار فراهم شدن مقدماتی را دارم که محرز نمیشود.حت خدا هم...گره ها و مشکلات فراوونی را در شروع کارم میندازه!سابقه هم داشته!کارش همینه!این خودش بحث مفصل داره!
منتظر مشکلات فراوون و جدی ام:(
خلاصه اوضاع اینچنین و ...
روزای حساس..سخت..بد!..ناجور!..جور واجور..و....میگذرونم!
بخوابم..فردا میرم باغ..فردا هم سر کار نمی رم:( به این رفتن نیاز دارم.میرم موبایل خاموش..بی سر و صدا..فکر کنم..فکر..فکر..فکر..این فرصت خوبیه.مهمتر از همه این که به تصمیمی برسم..یه مقدار نقشه راه رو طرح ریزی کنم.خیر سرم این همه مسیر راه طراحی و اجرا کردم..فردا فرصت خوبیه..فردا که نه!بایست بگم امروز!
با سلام:)


به امید اون روز!
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

رفیقی سراسیمه اومده وا مصیبتا!می گم چی شده؟میگه گرفتاری مالی و چه و چه...
گفتم چقدر زمان داری؟میگه هیچی!!!می گم هیچی که نمیشه.نصف شبی می خوای این همه پول برات ردیف کنم؟می خوای گلریزون بگیرم؟!!!میگه دو سه روز!گفتم چهار روز!
یه کاریش می کنم.این مقدار خونه دارم بگیر.این مقدار هم از عابر بانکها برات میفرستم.
مابقی هم یه کاریش می کنم.مطالبات زیادی اینور اونور دارم.قول برای مهرماه داده بودند.خوشبختانه در هر وضعیتی باشم منظم و مرتب هستم.هر اتفاقی رو تو سررسیدم می نویسم.قرارها.وعده ها.کنسل شدن یا عدم تحقق اون کار.ساعتها و ... رئوس برنامه هام... نشونش دادم مثلا" رفیقی بس نزدیک و داداش نزدیکتر برای هشتم مهر قول داده اما خب خودش هم گرفتار.از اون ارگانی که طرف حسابمونه نگرفته که بخواد به من بده!نمیشه پا بذاری یقه طرف رو بگیری که!!!اگه دو دفعه این کار رو بکنم دیگه هیچ کی باهام کار نمی کنه!
در مقطعی همین جوری شدم.حس کردم چون اون تاوان سنگین رو دادم همه براشون سو تفاهم بوجود اومده که وایسن تو صف!!!و ... خب من هم بد اخلاقی کردم.سر ناسازگاری.دعوا.از همه بدتر فحش و فضیحت!!!!سقوط کردن.آره!:(
همون شد خیلی از ارتباطهامو از دست دادم.حتی کمک دشمنا هم شد و تو یه مقطع برای اولین بار بی کار هم شدم اونم سه ماه و نیم!!!جهنم رو تو اون مقطع درک کردم:(
خلاصه گفتم این منابع هستند.حالا خیلی واجب و ضروریه و آبرو حیثیتی.باشه یه فشاری میارم بلکه وصولی داشتم و ...پیش خودمم گفتم نهایت به اون پولی که گذاشتم روز مبادام(خب تن هائی..با این وضع و اوضاع من..یه بیماری برام بس! کی می خواد تو این وانفسای تن هائی ازم پرستاری کنه؟مردن باشه باز حد اقل یه قبر می خواد که خریدم...باقیشم نوشتم چی به چی و کی به کی و چند چند!)خلاصه فکر اون روزا و چنین مسائلی باعث شد اون پول رو کنار بذارم و اصلا" فکر کنم ندارمش.مدتها تونستم طاقت بیارم.دست نزدم بهش.تو کار قبلی دیدم شرایط مساعد و موقعیت خوب وارد کار شدم و سرمایه هم با خودم وارد کردم.گفتم چیزی برام نداشت.چطوری بگم؟رفاقتیش کردیم رفت!!!بگذریم.باعث شد قدری دست بخوره.هنوزم برگشت نداشته!!!خلاصه تا اونجا که بتونم مقاومت می کنم دست بهش نزنم.اما اینم گفتم آبرو حیثیتی . رفیق هم نزدیک. با خودم گفتم خونه آخرش تو سه روز نتونستم و نشد میرم یه برداشت دیگه می کنم و خلاص.این خونه پر و آخرش!به رفیق هم گفتم جور.حل شده حساب کن.خیالت راهت.آقا تو همون روز اول اومده طلب کار!چرا رو تو حساب کردم!!!من چه احمق بودم به تو اعتماد کردم و ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آقا اسب پیش کشی دندونش و نمی شمارند!فلان فلان شده ( قولی دادم فحش فضیحت ندم!دیگه..ولی خدائیش جا نداره؟فحش و فضیحت تو فرهنگ ما هست.اون دهخدا رو باز کنی برای هر کدومش حد اقل سه صفحه نوشته.مثال زده.داستان گفته.شعر هم گفته.معنی و مترادف و متضاد و هم خونواده و ...خب پس هست! یه جا بالاخره کاربرد داره.نداره؟!حالا که قول دادیم!).آزه...آقا تعهد محضری خراب رفیق بودن دادم؟!مرد نا حسابی قرار بود این جوری.منم خونه آخرش گفتم آخر خط دیگه این کار رو می کنم و خلاص!.... اینم سوء تفاهم؟سوء برداشت؟!چی هست نمی دونم؟!
دوستی دیگه چون یه روز احوال نپرسیدم و به هزار و یک دلیل نمی تونستم سری بزنم و ... دلخور و ناراحت و .... برای هیچ کی پیش نمیاد تو یه مقطعی نتونه سر بزنه؟!
خودت قول میدی هر روز باشی؟آماده باش؟همیشه هستی؟حتی یک روزم برات کاری پیش نخواهد اومد؟نمی فهمم!!!یا من غلطی ام؟!یا مردمون ما عوض شدند؟! نمی دونم چه کار کنم؟!از خدا آرزوی مرگ دارم.با یه نفر هم حتی محض خدا یه نفر هم نمیشه ساخت!آخه این چه رفتاری؟چه ... چطور بگم؟از سو تفاهم و سو برداشت گذشته!
به نظر من آدما یه چیزیشون شده .. زده.. رفته پی کارش..دیگه نمی دونم چی بگم؟
به امید اون روز؟؟؟؟!!!گفتم به امید یه روز فقط یه روز قبل از مردنم بیاد که این قضاوت زود و عحولانه..این سوبرداشت..این تفکر های غلط نباشه.هر کسی به خودش این اجازه رو نده که پیش خودش یه فکری بکنه.رو اون فکرش در مورد من مصر باشه.قضاوت کنه.حکم صادر کنه.اجرا هم بکنه.بزنه بره تموم.آخرش هم ببینیم چند چند؟حالا وسط اون زد و خورد چه خوردنی؟من که دیگه واسادم بزنن برن لا اقل اون جوری تو دادگاه تجدید نظرشون مدارک علیه من کمتر باشه.که ببین چه جور زدی!!!طرف رو ناکار کردی! گفتم باشه.وامیسم فقط می خورم.بازم محکومم.از شانس بدمون طرف محکم زده خرده به دیوار بتنی دستش شکسته!من بایست تاوان بدم که چرا دیوار بتنی شدم؟!آقا سفارش بدین چه جوری می خواین بزنید من خودم می زنم.خوبه؟آهان لذت زدن محروم میشین؟ باشه میزنم خودمو داغون می کنم راحت باشید.خوبه؟عشق است.
دیگه چی بگم؟!
خلاص.
...


این نیز بگذرد...
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سلام
کلی حرف دارم برای گفتن اما توان گفتنم نیست.میلی هم نیست.نه که نباشه!
هست..اما...چطور بگویم؟!بی خیال.باید میومدم بروز می کردم که اومدم.
دوست دارم هر روز بیایم.

سر زدن که شرمنده ام.خلی وقت به دوستان سر نزدم!
یه خط در میون اومدم ... گاهی برای یک دوست پیغامی و نظری و ...همین.
به شدت درگیر کار هستم.
اونم که مسائل خاص خودش را داراست.
به هر حال...
هستم.
مشغولم.
البته تصمیم دارم قدری هم به زندگی برسم.
به خودم.از همه مهمتر.زیرش خط بایست کشید!
چند روز پیش دوستی اومد و به زور راهم انداخت رفتیم بیرون دوری زدیم!آدما رو دیدم..
خوب بود.رفتیم به اصرار ایشان خرید هم کردیم.اون هم خوب بود.یادم نمیاد کی این جوری بیرون رفتم!به هر حال تاثیر مثبتی داشت.
دوست دکتری دارم کار بلد!چندتا تمرین بهم داده..نوعی ورزش!..حرکات انجام..از همه مهمتر تنفس..سیستم نفس کشیدن.خوب تشخیص داده..تنفس منظم نیست.خون جریان کندی دارد.انسداد.تصلب شرائین!خیلی اثر مظلوبی داشته این تمرینات و البته حواشی اون.سیگار هم که دیگه نمی کشم.این بار مطمئنم که پیروز می شوم.
دیگر اینکه باز نشستهای دوستان قدیمی راه انداختیم.خیلی خوبه.احساس خوبی دارم.
البته هر بار که اوضاع میاد یه جوری خوب بشه..داره خوب پیش میره..یک اتفاق که نه!چند اتفاق بد با هم رخ میده!(زلزله اومد؟این جا ما لرزیدیم!!!چه بود؟...)آره خلاصه مسائلی دست به دست هم میدن و همه چیز رو خراب می کنند.من هم با اونا خراب میشم.از همه بدتر هم اینکه حتی یک نفر هم درک نمی کنه موضوع را!بگذریم.دیگر عادت کرده ام.و از آن مهمتر اینکه خودمو آماده کردم برای هر اتفاقی.حتی اگر جمیع شرایط را لحاظ کرده باشم و فکر هر اتفاقی را هم نموده باشم اما باز خودم را برای اتفاقات غیر منتظره و سخت تر هم آماده کردم.خونه پر و آخرش رو از اول دیدم.
و البته مدعی نبایست بشوم.این مدعی بد است.زیر این هم خط بایست کشید.
م د ع ی نشوم.
دیگه؟ممم فردا که برگردم (البته اگه عمری بود و زنده موندم!برای این هم خودمو آماده کردم.فکر همه چیزش هم کردم:) )آری..بعد از بازگشت پس فردا که پنجشنبه باشه را تعطیل کردم.جمعه هم که هست.شنبه رو هم مرخصی:)هم خستگی در کنم. هم به خودم و بخش های دیگر زندگی برسم.
با کلی از دور و بری ها قاطی کردم.مخلص کلام!خط زدم.کار درستی هم کردم. شاید این کار به ظاهر و البته می دونم کار بدی ست اما لازم و ضروری بود.بایست دورم خلوت می شد.دوستان قدیمی که جای خود دارند.اونا مراعات می کنند.بعد هم زیاده روی در هیچ چیز وجود ندارد.به غلط و اشتباه رفتن نیز هم.حتی این نشست ها مفید هم هستند.
آره..به چند روز تن هائی اینچنینی احتیاج مبرم دارم.شاید هم یه طرفی رفتم!
اونم تن ها!شمال:) البته با بچه های پروژه قبلی در ارتباط نزدیکی هستم.هم دارم یه کار خوب براشون ردیف می کنم که شرایط خوبی را برای هممون در بر داره.به نود و پنج در صد قطعی رسیده..و البته یه کار نه بزرگ نه کوچیک هم دارند اون هم "رشت" :) صحبت بود که بعد از اتمام کار قبلی برم اونجا...که شرایط ویژه این کار پا داد.حالا تا ببینیم.اینه که شاید رفتم اون طرف.کار رو هم دیدی زدم.البته دیگه از توانم خارج بیرون کار کردن.همین که ٣٠-۴٠ کیلومتر اول صبح می موبیم میریم و بر می گردیم هم خودش داستانی ست!حالا...هم فال هم تماشاست.
هر چه هست به این مرخصی و استراحت نیاز دارم.باید تا فردا عصر تصمیم بگیرم.
امیدوارم به اهدافم تو این چند روز برسم.
دیگه؟...
اول قدری نظم به دور و برم بدم.کمی هم خودمو دریابم.
بایستی هر طور شده این نظم رو پایدارش کنم.می دونم چاره چیه!اما باید تمام شرایط برقرار باشه.احتیاج به یه زمانبندی دارم.برنامه جامع.البته به صورت فشرده.اهداف هم چند تا کوچیک در دسترس با بازه زمانی کوتاه.در کنارش موازی هم اهداف بزرگتر. مدیریت کردن این برنامه از هر کار دیگری مهمتر!و البته مایوس نشدن از اتفاقات غیر منتظره.چیزائی که روحیه رو خراب می کنه.که قطعا" وجود دارند و رخ خواهند داد!!
خودمو برای سخت ترینشون هم آماده کردم.مثل شطرنج بازی کردنم.اونجا تا هفده حرکت بعدی خودمو حریف رو پیش بینی می کنم.همسایه ای داریم دکتر!مدیر ساختمون هم هستند.اوایل هر شب این شطرنج رو میذاشت زیر بغل و یه بطری هم بله! یه جعبه هم سیگار برگ و ... مهندس بشینیم بازی کنیم!!من بیش از یه بار شطرنج بازی نمی کنم.مگر بلد باشه.کار رو سخت کنه برام.تا میل به بازی مجدد داشته باشم.خلاصه اوضاع و احوالی بود برای خودش.تو مرحله جدید می خوام صداش کنم یا من برم بگم دکی آماده باش:)
نمی خواستم این همه حرف بزنم :)
اما حرفا دلم موند.زدنی ها هم موند.
زدنی های دل نگرون کننده و تلخ نزده بمونند بهتره.
امید که از پسشون بر بیام و ...
تا ببینیم.
فعلا"
همین!


سلام و آرزوی سلامتی برای همه
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خب!خیلی وقته که نبودم.درگیریهای زیادی داشتم.کاری..زندگی اجتماعی..خودم با خود و دور و برم و ... و البته بیشتر از همه کاری!پروژه قبلی رو هر طور بود جمع و جور و رفع و رجوعش کردم.شد یکی از استثنائی ترین ها!کاری بود فقط یه نفر می تونست اون جوری و تو اون زمان کم جمعش کنه...خوشحالم هنوزم جزء بهترینهام:) خیلی خوشحالم.از نظر اقتصادی با اینکه ابتدا و حتی تا روزای آخر شرایط خوبی براش متصور بودم اما...بگذریم.از این نظر یه جورائی رها کردم.بعد معنوی برام کافی بود!بی تعارف بگم چیزی نداشت!پارسال ناراضی بودم..از همه چیزش..اما اقتصادی خوب بود... اما اینجا چیزای دیگری برام در برداشت...قرار بود یه هفته..ده روز برم سفر و استراحت و درمون دردها و ... از خودم غافل شده بودم..اون تموم نشده کار بعدی شروع شد! این یکی دیگه استثناست!چنین اتفاقی تا حالا نیفتاده در آینده هم نخواهد افتاد! نمی دونم چی فکر می کنن؟!!هر چی کار دردسر دار و سر درد داره به ما پاس میدن!اما منم سرم درد می کنه:)خب... خوبه.آره!واقعا" خوبه...
یه اتفاقات موازی هم در حال رخ دادن...امیدوارم به خیر بگذره و البته به ثمر هم بشینه و اهداف من هم تحقق پیدا کنه.امیدوارم:) و مثل همیشه توکلم هم به خداست و بس:)
از خودم و خود زندگی چیزی نپرسید.هیچ کدوم خوب نیست!از صبح تا شب کار همین!
پیر شدم.اما ... خب راستش یه انگیزه هائی نمی دونم چی هست؟اینکه ثابت کنم هنوزم زنده ام..هنوزم جزء بهترینهام..هنوزم می تونم..و... همینا..وگرنه نه شخصی وجود داره نه چیزی ... همه چیز و همه جا خالیه.البته دوپینگ لعنتی وجود داره.ولی فقط یه رقم!...سفید... بد!می دونم بد..خیلی بد.خودمم ناراحتم.ولی صبح زود پا میشم و ... و به قدرت اون تا دیر وقت سر پا نگهم میداره و همه تعجب که این چه جوری با این همه اتفاقات افتاده و در حال افتادن این جوری سر پا اندازه ده نفر می دوه و کار می کنه!
نمی خوام ادامه بدم.بدم میاد!اسیرش که...نیستم.اون جور که فکرشو بکنید!نه!
اما به لطف همین دارم خوب کار می کنم.به لطف همین از پس همه مشکلات بر میام. البته هزینه سنگینی هم برام داره!اما بازدهی اون بیش از این حرفاست.
می خوام که نباشه!اما این مستلزم چهار پنج روز استراحت..چند روزی نرفتن..خب اوضاع اجازه چنین کاری بهم نمیده..واقعا" شرایط برام فراهم نیست!اما واقعا" می خوام از شرش خلاص بشم.دنبال راهی می گردم.همیشه..هر وقت که امکانش باشه به این موضوع فکر می کنم.با خودم می گم یه راهی بایست باشه.و البته پیدا می کنم.
سر کار قبلی سیگار رفت تا دو سه برابر..روز می شد دو پاکت..سه پاکت.. از این موضوع هم شاکی بودم.سر این کار آشنائی های قدیمی..تازه شدن دیدارها بعد از چند سال!
یکی که واقعا" آدم بزرگی هم هست برگشت گفت با خودت چه کردی؟گفتم:نصف شدم؟! گفت:نصف؟یک سوم!چه شد؟بر تو چه گذشت؟... واقعا" از ته دل ناراحت شد. دیگه فرق این چیزا رو خوب می دونم.ناراحتی اون هم منو ناراحت کرد.واقعا" ازم انتظار دیگری داشته و داره!این شد که امروز دو هفته ای میشه سیگار نمی کشم:)
و البته هرگز لب نخواهم زد:) تا ببینم این غول سفید نامرد رو چه جوری میشه زمینش زد!یه راهی پیدا می کنم.فوقش پوست کلفتی می کنم!...
به هر حال مدتیه اطرافیان می گن خوب شدی:)!!چه عجب تعریفی شنیدیم!!!
دیگه؟دچار حادقه هم شدم... هم دچار..هم حادثه... یه تصادف عمدی!زدن و ... قبل و بعدش هم ماجراهائی..نمی خوام راجع بهش حرفی بزنم...می دونم همه اشتباه برداشت می کنند.حرفمو نمی فهمند..چه کاریه؟نزدیک ترینها هم نفهمیدند. انفاقی بود افتاد..منم تاوانشو دادم.به هر حال... بگذریم.حرفای نزدنیه.تازه تو اوج کار و بار این مسائل هم بوجود اومدند!و البته حاشیه ها که از متن پر رنگ تر می نمایند!
من مقصرم..تو مقصری..شما مقصری..او مقصر است!
حرف سر تقصیر کار نیست..حرف سر قصور است!چرا قصور؟اینو از خودمون بپرسیم.
توجیه نکنیم..انصاف به خرج بدیم..همین!
برخی آدما تاوان کارهای بد و اشتباهاتشونو میدن..همون تاوان دادن!
اما برخی دیگر هم هستند که بایستی تاوان کارهای خوب و کلا" کارائی که می بایست انجام می دادن و انجام ندادن رو میدن.این هم تاوان دادن.اما به شکلی خاص و البته برای افرادی خاص!
مجموعه من..تو..او..شما جزء همین افرادیم.هر دو جور تاوان را بایست پس بدیم.
خسته نیستم!علتش هم همون لعنتیه!
دوست دارم بدون حضور اون لعنتی خسته نباشم.خوب باشم.زودتر بایستی فکری بکنم. وگرنه یهو یه دقعه یه جا که فکرشم نمی کنی یقه رو می گیره و بالکل خاموشم می کنه!
خیله خب دیگه برم.۵صبح بایست بیدار شم.دوش و اصلاح و صبحونه و ردیف شدن و همونا و ... حاضر شدن و زدن بیرون... معمولا" زود می خوابم.
نمی دونم چی دیگه بایستی بگم؟!
هر چی من می گم یه برداشت دیگه میشه.برای همینه کمتر حرف می زنم.اما اینا رو نوشتم تا یادم باشه.روزای شهریور و مهر سال ٨٩ هم یادم باشه.
زندگی هنگامه فریادهاست
سرگذشت در گذشت یادهاست
زندگی تکرار جان فرسودن است
رنج ما تاوان انسان بودن است.
از اونائی که مرتب میان سر میزنن ممنونم.خیلی.زیاد.پس... خیلی زیاد دوستون دارم.
رد پاتون رو میبینم:)من آدم رفیق بازی بوده و هنوزم البته هستم.درسته با وجود خونه مجردی و ... دور و برم این دفعه خلوت..اما خب..هنوزشم جونمون و پای رفیق می دیم..برای رفیق هم جون هر کی رو بخواد می گیریم.هنوزم:)اما تو این رفاقت بی منت و بی انتظار دمتون گرم.از اونائی که پای رفاقت جون میدن و جون می گیرن هم بیشتر دوستون دارم:)
شب به خیر.


دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

این روزا نسیم وصل و این ترانه مغروفش از سحر تا موقع زدن بیرون از خونه مدام تکرار میشه و البته اصلا" تکراری نمیشه و من با خودم و تو خودمم و این ترانه هم وصف حال بخشی از حال و روز این روزام
دوست ندارم حرف بزنم.دوست ندارمم سکوت کنم و باید حرف بزنم.اما وقتی هر چی می گم به جای همراهی کردنم شماتت و خودت خواستی.خودت کردی.تقصیر خودته.همینه که هست.می خواست ÷یشگیری کنی و ... اینا رو می شنوم اونم با بی انصافی تمام دلیلی برای بازگو کردن نیست!تو خودم می ریزم و سکوت می کنم.میشینم ملت رو نظاره می کنم.وقتی مبتلا میشن نه که خوشحال بشم..نه!می گن چی شد؟می خواستی محکم باشی.جلوشو بگیری.نذاری این طور بشه.تقصیر خودته و ... حرفای خودشونو تحویلشون می دم..بازم اوضاع بدتر میشه!اینه که بالکل بی خیال!همون سکوت...اما ÷شت این سکوت چیه خدا داند و من و بس!کاش یکی فقط یه نفر دیگه هم می دونست:(
دیگه؟همش مرور خاطره می کنم که این بدتر از همه چیز است! چرا که خاطره ها بر دو قسم خوب و بد هستند..از خول هاش ناراحتم چون دیگه تکرار نمیشن.اعضا و فضای اونا غیر قابل تکراره و... خاطرات بد هم که گفتن نداره...حالا کسی نیاد محکومم کنه که آی تا کی تو گذشته ها می خوای سیر کنی..حال رو دریاب..آینده رو بساز و شعار و شعار و شعار!
خلاصه آره!
عروسی داریم!علی..÷سر خاله گلم..وبلاگ نویسای قدیمی می شناسنش:)داره دوماد میشه.نگرانشم.امیدوارم خوشبخت که بشه.و البته تو بازی حرف و حدیثا و کی چی گفت و تحریک و ....نشه!بهش گفتم فقط در طول زندگی آروم باشوبدترین اتفاق هم خونسرد باش..با خونسردی حلش کن.نشد لا اقل با خونسردی ازش بگذر!حالا میشینم مفصل باهاش می حرفم!
کار رو هم به امید خدا به موقع تحویل می دم.بازم از غیر ممکن ممکن ساختم.البته اگه این روزای آخر دردسر و سر درد و اتفاق غیر منتظره نداشته باشم.البته برای خیلی چیزا خودمو آماده کردم.اما هست.اتفاق!بگذریم.از کار شکنی ها و سنگ انداختن و جبهه گیری و باند بازی و کل قضایا..تا جالا مدیریت شدن.این روزای آخرشم خدا بزرگه...توکل می کنم به خدا:)تو فکر یه مرخصی و سفر خوب برای رفع خستگی هستم و انتخاب کار بعدی... سرم گرم کار...بدی نیست.اما واقعا" خسته شدم.خسته..تن ها..تن ها..خسته.علی هم بره دور و برم خیلی خلوت میشه!
دیگه؟قدری هم سلامت جسمی کار دستم میده..بدتر از همه دردها هستند.یا تحمل می کنم.گاهی دست به دامن مسکن قوی میشم.البته مواظبم مبتلا نشم..اما وقتائی که درد امونمو می بره مثل پریشب...اشکم در اومد.تک و تن ها تو خونه از درد هم به خودم می پیچیدم.کلی طاقت آوردم.دست آخر با ذره ای از اون مسکن ها انگار آبی رو آتیش ریخته باشی..برخی جسمی که نیازمند ارتوپدی و ورزشهای خاص...برخی هم روحی روانی..پزشک هم مجوز مصرف صادر کرده..اما سفارش کرد زیاد نشه..دووم بیار این کار آخری که تموم شد دو هفته فیزیوتراپی و درمون..برای بقیه اشهم یه فکری می کنیم. فعلا" دارم می سازم و تحمل می کنم . جالبه!هستند افرادی که نگران میشن...خیلی هم از این موضوعات نگران میشن.هم درد.هم نحوه تسکین درد!اما یا بروز نمی دن.یا ابراز نگرانی می کنند و پشت بندش می گن هیچ علاقه ای نسبت به تو نداریم.دوستی هم دیگه در کار نیست!چه جوریه؟!من سر در نمیارم.خواستم مطلبی رو برای دوستی باز کنم.از بدترین حالتش گفتم و خواستم بگم آخرش اینه..که این هم قابل کنترل و جای نگرانی نیست و ... اما بازم سو تفاهم..بازم شاکی شدن.. چی بگم؟صداقت و روراستی و رک بودن باز کار دستم داد.عوض شدم هان!عذر خواهی هم کردم.سعی در توضیح و تفسیر درست حرفام هم کردم.اما ظاهرا"...موندم چه کار کنم؟چی بگم؟ظاهرا"دیگه کاری از دستم بر نمیاد.حد اقل ناراحت سو تفاهم و طرز فمر اشتباه یه دوست عزیز هستم.راهی هم نمونده.اما باشه..ادامه می دم. توکل هم می کنم به خدا!اون که همه چیز رو می دونه.اگه صلاح باشه یه کاریش می کنه.ازش می خوام کمکم کنه و حرکتی رخ بده!
از دست خودم عصبانیم.حرفمو خوب و درست بیان نکردم:( خب حاضرم تاوانشم بدم!آره عوض شدم!بایستی جور دیگری زندگی کنم.همون که شماها می گین سیاست.لا اقل اگه نتونستم بدترش نکنم.دوران سوء تفاهم!برخی هم هر کاری کنی این سوء برداشت از ذهنشون پاک نمیشه.اون وقت؟بازم سکوت..اونم طولانی..بازم تن هائی اونم طولانی..بایست زمزمه کنم:
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من!
فکر کنم این وبلاگ یک ساله شد!!
اگه اولی وجود داشت الان هشت ساله بود!اونم جزء خاطره هاست!چه کار کنم؟...
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من....
سلام!


چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون رو
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سلام
نمی دونم تکلیف اونائی که پیر شدند و بایستی از میکده بیرون روند اما همچنان هوای میکده در سر دارند چیه؟!
نمی دانم...نمی دانم...نمی دانم...
.
.
این روزا گرفتارتر از همیشه از لحاظ کاری هستم..هفت صبح تا ده دوازده شب..گاهی هم تا خود صبح بتن ریزی شبانه و ...
هیچی هم فکر خودم نیستم....
همیشه تا بوده افراط و تفریط!
چه می دونم؟!
دیگه؟این روزا سخت به خودم بد می کنم!!!
می خوام ببینم روزی میرسه که بیای و بگی بسه!بس کن!
همین.


راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سلام

بعد از مدت نسبتا" طولانی بر آن شدم اینجا رو بروز نمایم!
به هر حال سالی گذشت همراه با فراز و نشیب فراوان... ابتدا بر آن بودم تمام سال گذشته را به استراحت پرداخته و از آلام روحی و جسمی رهائی کامل یابم همچنین برخی امور نیمه تمام را به سامان رسانم و ...در هر صورت به اصرار دوستان به تدریج درگیر پروژه هائی شدم که بماند...هر چه بود با تدبیر و تجربه و تلاش و الطاف پروردگار از دامها رهائی یافته و از سدها گذشتم..از نقطه نظر اقتصادی هم بدی نبود..به هر حال با توجه به جو به وجود آمده که نمی خوام راجع به اون و آدمای پیرامون اون صحبت کنم از کار آخر منفک شدم اونم توی بدترین زمان سال!سه ماه و چهارده روز سخت و تلخ از زمستان و بهار را بدون هیچ کاری سپری کردم. سخت گذشت.برای اولین بار توی پونزده سال گذشته طعم تلخ بیکاری رو چشیدم.باز هم بایکوت شدن و تحریم این بار با انگیزه های دیگر و از سوی افرادی که باز هم زمانی نزدیک بودند و ... بگذریم...شرایط سختی بود..زمانی را به تسویه حسابها و تحویل و تحول امور گذراندم..از طرفی سعی در گرفتن کاری و برقراری ارتباط های از دست رفته..مممم گذشت..بگذریم..روزائی که به راه رفتن و متر کردن طول و عرض خونه گذشت..سکوت عمیق و طولانی.. زدن به جاده و سفرهای کوتاه مدت..وعده های عمل نشده و ...بگذریم.
اقامت توی کارگاه..سکوت..سلام صبح به خیر .. هنگام ناهار ممنون دست شما درد نکنه..شام نیز به همین منوال...سکوت عمیق.. زخمهائی که وارد می شد و باز هم سکوت..مجددا" جدا شدن از خونواده و زندگی مستقل..خدا رو شکر با همه کارشکنی ها و نامردی ها از نظر اقتصادی جهش خوبی داشتم و تامین کامل بودم.
جائی که به مو رسیده بود بازم رابطه ای قدیمی..دوستی قدیمی
وارد پروژه ای شدم..با شرایط سخت اجرائی و البته زمان بندی و فشار در جهت تحویل کار و بهره برداری..اما خوبه:)از همه نظر.. هم از نظر فنی هم اقتصادی..و البته رابطه های قدیمی دوباره برقرار شدند..و روزگار چرخید..اما باز هم در سکوت بسر می برم.نمی دونم چرا؟!اما هست!...و مهمتر از همه اینکه نلغزیدم:) پاکی موند و عاملی در جهت موندن من..درست که سخت گذشت اما برام خوب بود..این که از پس شرایط سخت تک و تنها بر بیای و به سلامت عبور کنی..تداعی شدن روزای خوب قدیم..اینکه حیلی ها ازم می خواستند و می خوان همون حسام قدیم باشم...خودمو پیدا کنم..
و باز هم سکوت و تفکر..ای برادر تو همه اندیشه ای!
و تنهائی...
هستم.ممنون از حضور همه دوستان که حتی بعد از این همه فاصله هنوز سر می زنند و در دوستی وفادارند.. از این همه محبت تشکر می کنم..سعی می کنم حضور پر رنگ تری داشته باشم.
فعلا" همین.


← صفحه بعد