سلام
کلی حرف دارم برای گفتن اما توان گفتنم نیست.میلی هم نیست.نه که نباشه!
هست..اما...چطور بگویم؟!بی خیال.باید میومدم بروز می کردم که اومدم.
دوست دارم هر روز بیایم.
سر زدن که شرمنده ام.خلی وقت به دوستان سر نزدم!
یه خط در میون اومدم ... گاهی برای یک دوست پیغامی و نظری و ...همین.
به شدت درگیر کار هستم.
اونم که مسائل خاص خودش را داراست.
به هر حال...
هستم.
مشغولم.
البته تصمیم دارم قدری هم به زندگی برسم.
به خودم.از همه مهمتر.زیرش خط بایست کشید!
چند روز پیش دوستی اومد و به زور راهم انداخت رفتیم بیرون دوری زدیم!آدما رو دیدم..
خوب بود.رفتیم به اصرار ایشان خرید هم کردیم.اون هم خوب بود.یادم نمیاد کی این جوری بیرون رفتم!به هر حال تاثیر مثبتی داشت.
دوست دکتری دارم کار بلد!چندتا تمرین بهم داده..نوعی ورزش!..حرکات انجام..از همه مهمتر تنفس..سیستم نفس کشیدن.خوب تشخیص داده..تنفس منظم نیست.خون جریان کندی دارد.انسداد.تصلب شرائین!خیلی اثر مظلوبی داشته این تمرینات و البته حواشی اون.سیگار هم که دیگه نمی کشم.این بار مطمئنم که پیروز می شوم.
دیگر اینکه باز نشستهای دوستان قدیمی راه انداختیم.خیلی خوبه.احساس خوبی دارم.
البته هر بار که اوضاع میاد یه جوری خوب بشه..داره خوب پیش میره..یک اتفاق که نه!چند اتفاق بد با هم رخ میده!(زلزله اومد؟این جا ما لرزیدیم!!!چه بود؟...)آره خلاصه مسائلی دست به دست هم میدن و همه چیز رو خراب می کنند.من هم با اونا خراب میشم.از همه بدتر هم اینکه حتی یک نفر هم درک نمی کنه موضوع را!بگذریم.دیگر عادت کرده ام.و از آن مهمتر اینکه خودمو آماده کردم برای هر اتفاقی.حتی اگر جمیع شرایط را لحاظ کرده باشم و فکر هر اتفاقی را هم نموده باشم اما باز خودم را برای اتفاقات غیر منتظره و سخت تر هم آماده کردم.خونه پر و آخرش رو از اول دیدم.
و البته مدعی نبایست بشوم.این مدعی بد است.زیر این هم خط بایست کشید.
م د ع ی نشوم.
دیگه؟ممم فردا که برگردم (البته اگه عمری بود و زنده موندم!برای این هم خودمو آماده کردم.فکر همه چیزش هم کردم:) )آری..بعد از بازگشت پس فردا که پنجشنبه باشه را تعطیل کردم.جمعه هم که هست.شنبه رو هم مرخصی:)هم خستگی در کنم. هم به خودم و بخش های دیگر زندگی برسم.
با کلی از دور و بری ها قاطی کردم.مخلص کلام!خط زدم.کار درستی هم کردم. شاید این کار به ظاهر و البته می دونم کار بدی ست اما لازم و ضروری بود.بایست دورم خلوت می شد.دوستان قدیمی که جای خود دارند.اونا مراعات می کنند.بعد هم زیاده روی در هیچ چیز وجود ندارد.به غلط و اشتباه رفتن نیز هم.حتی این نشست ها مفید هم هستند.
آره..به چند روز تن هائی اینچنینی احتیاج مبرم دارم.شاید هم یه طرفی رفتم!
اونم تن ها!شمال:) البته با بچه های پروژه قبلی در ارتباط نزدیکی هستم.هم دارم یه کار خوب براشون ردیف می کنم که شرایط خوبی را برای هممون در بر داره.به نود و پنج در صد قطعی رسیده..و البته یه کار نه بزرگ نه کوچیک هم دارند اون هم "رشت" :) صحبت بود که بعد از اتمام کار قبلی برم اونجا...که شرایط ویژه این کار پا داد.حالا تا ببینیم.اینه که شاید رفتم اون طرف.کار رو هم دیدی زدم.البته دیگه از توانم خارج بیرون کار کردن.همین که ٣٠-۴٠ کیلومتر اول صبح می موبیم میریم و بر می گردیم هم خودش داستانی ست!حالا...هم فال هم تماشاست.
هر چه هست به این مرخصی و استراحت نیاز دارم.باید تا فردا عصر تصمیم بگیرم.
امیدوارم به اهدافم تو این چند روز برسم.
دیگه؟...
اول قدری نظم به دور و برم بدم.کمی هم خودمو دریابم.
بایستی هر طور شده این نظم رو پایدارش کنم.می دونم چاره چیه!اما باید تمام شرایط برقرار باشه.احتیاج به یه زمانبندی دارم.برنامه جامع.البته به صورت فشرده.اهداف هم چند تا کوچیک در دسترس با بازه زمانی کوتاه.در کنارش موازی هم اهداف بزرگتر. مدیریت کردن این برنامه از هر کار دیگری مهمتر!و البته مایوس نشدن از اتفاقات غیر منتظره.چیزائی که روحیه رو خراب می کنه.که قطعا" وجود دارند و رخ خواهند داد!!
خودمو برای سخت ترینشون هم آماده کردم.مثل شطرنج بازی کردنم.اونجا تا هفده حرکت بعدی خودمو حریف رو پیش بینی می کنم.همسایه ای داریم دکتر!مدیر ساختمون هم هستند.اوایل هر شب این شطرنج رو میذاشت زیر بغل و یه بطری هم بله! یه جعبه هم سیگار برگ و ... مهندس بشینیم بازی کنیم!!من بیش از یه بار شطرنج بازی نمی کنم.مگر بلد باشه.کار رو سخت کنه برام.تا میل به بازی مجدد داشته باشم.خلاصه اوضاع و احوالی بود برای خودش.تو مرحله جدید می خوام صداش کنم یا من برم بگم دکی آماده باش:)
نمی خواستم این همه حرف بزنم :)
اما حرفا دلم موند.زدنی ها هم موند.
زدنی های دل نگرون کننده و تلخ نزده بمونند بهتره.
امید که از پسشون بر بیام و ...
تا ببینیم.
فعلا"
همین!